من به دلدادگی دل آمدم
به هوای دل عاشق آمدم
آمدم نه دل دیدم ونه دلداده ای
غم مانده بود وعاشق آواره ای
آمدم بی ادعا ثابت کنم عاشقترم
آمدم پیدا کنم نیم دیگرم
عاقبت خود را بدیدم در میان
او بشد معشوق ومن شیدای آن
او برای عشق دیگر می پرید
او هوای دیگری را می خرید
او برای دخترک عاشقترین
و برای این دلم رسوا ترین
اومرا بی طاقت از یادش ببُرد
سیل چشمانم برایش آه برد
چند روزی در عزای این شکست
قلب این آشفته بی پروا شکست
قلب من در سینه بر خود می تنید
پیله ای تنگ برای خود خرید
به هوای پرزدن او می تنید
پر زدن در آسمان بی کران
بی خزان وبی تگرگ وبی اَمان
پر گشودن را طواف حادثه جا مانده بود
پر گشودن تا سفر را لحظه ای وا مانده بود
ساز اِبلیس به صوت عاشقی آوا بخواند
عشق بگذشته به یاد او نشاند
پسرک گفت که من رسوا شدم
عاشق تو عاشقی شیدا شدم
سخن پر پیچ خود را تاب داد
آب داد وآب داد و آب داد
باورم شد حرفِ او حرفِ دل است
حرف شبنم بر لبِ گوش گل است
سخنش را خنجری کردم به دست
باز کردم پیله رامن مست ِمست
فارغ از امروز وفردا،هر چه هست
تا به خود باز آمدم دیدم که بود
بی صفت اِبلیس بود عاشق نبود
عاشقی بی نام وبی رنگ ونشان
ای اَمان وای اَمان وای اَمان
پیله ای پاره اطاقی تاریک
آدمی خسته به کنجی باریک
فکر ِ وای ِ من چه کردم بر سرش
بی رمق در پی فردا به بَرَش
خسته از جان و تن وخنجر به دست
چشم بگشود و به ویرانی نشست
نثر خود را نظم کرد اینگونه وی
آه، افسوس ،فسانه تا به کی ؟....